|
خدا پروانه ها را برای دختربچه ها آفرید
... پروانه ها مداد شمعی هایم را بردند
|
این لحظه از آن لحظه های نغز دیداری ست
باغ از نفس های بهاری نیم رنگ و دور در رخوتی از خواب و بیداری ست.
بعد از مدّت ها سلام حیفم آمد در وبلاگم پستی از سال ۹۰ نداشته باشم. هر چند نامهربانی های این سال لعنتی را هرگز فراموش نخواهم کرد! هرگز! منتظرم بهار بیاید. می ترسم از این که ... نکند نیاید؟! ممنونم از همه ی آن هایی که در روزهای نبودنم به یادم بودند سراغم را گرفتند آن هایی که شعرهایم را دوست دارند. دوستشان دارم، همه اشان را! این غزل ها را عاشقانه تقدیمشان می کنم .
۱ ایوان و صندلی و سکوت و زنی فلج -↓ از سر گرفته زندگی اش را و رج به رج -↓ می بافدت شبیه خیالی که خام بود سردرگم و کلافـ/ه ، دعاهای بی فرج فرقی نمی کند که چرا و کجا وکِی از جمکران و کعبه بیاید ... و یا کرج! *** انگار امام عصر شما هم دروغ بود زن روی صندلیش ولی همچنان فلج! دیگر به هیچ کس متوسّل نمی شود خالی و پر شد از تو و چیزی شبیه لج این انتظار نیست! نه! این چیز دیگری ست هُل داده اند باز تو را توی راه کج
۲ مطمئن تر می شوی در خواب [محکومی به شک ] دختری با استخوانش می خورد در من کتک مثل سگ هایت شدی هی بو کشیدی خانه را تا که پیدایت شود یک چیز غیرمشترک مثل سگ ها می شوم [باید وفاداری کنم] رو به پایانی مرا هم می کشی سمت ِ درک " گم شو از این زندگی " این جمله ی کوتاه تو-↓ ضربه ای کاری ست امّا من فقط دارم ترک-↓ می خورم/ ته مانده های بغض این کابوس را می پرد خواب از سرم با واق و وا ... بعدش کمک!
اکرم حیدری/ رشت
برچسبها: غزل, اکرم حیدری [ 90/12/15 ] [ 12:42 ] [ اکرم حیدری ]
[ ]
مسخره و تکراری است اگر بخواهم نبودن هایم را، جواب ندادن به کامنت هایتان، این همه کناره گیری و دوری را با بهانه هایی مثل ِ وقت نداشتن و امتحان یا هر بدبختی دیگر توجیه کنم. هرچند حقیقت این است ، امّا بهتر می بینم بگویم اینها از کم لطفی ام است! بی معرفت شده ام! طاقچه بالا می گذارم ! جوگیر و بی اعتنایم! خوب است؟ من که فکر می کنم اینجوری خاص تر و قشنگ تر است:-) حالا هم قول می دهم همه ی این کم محبّتی ها را جبران کنم و حتّی به کامنت های پست قبلم هم برسم.
من و غزل ، علّت و معلولیم
در بوق های ِ ممتدِ ماشین ِ بی هدف پشت چراغ قرمز و وقت مرا تلف
بغضش گرفته بود در آیینه ی/بغل زیرِ نگاه خیره ی راننده! هر طرف
«آقای محترم!! جلوتون ... [ بیب ... بیـــب ... بیــــــب] « افتاده روی دنده ی لج، کور ِ بی شرف ! »
پیکان به سمت قلب ترافیک می رود دلخسته از عبور و مسافرکشی و رفـ↓
ـتن زیر لاستیک ورم دار ِ /خودرویی یا مثل هرزه های خیابانی و علف
درحال رشد و توسعه داری عقب عقب می افتی از خیال خودت انتهای صف!
چارپاره ای که بیچاره ام کرد !! چار/ه پاره
من که نصف ِ تو هم نمی ارزم طبق قانون و حکم هر قاضی فکر کن بعد ِ کشتن ام باید دیه ام را به کی بپردازی؟
تو به ذهنم نمی رسی حتّی [ناقص العقل کاملی هستم] خون من گردن خودم افتاد مفت یک عمر رفتی از دستم
من به یک هشتم ِ خودم قانع↓ نیستم ! خالی از نیازی که ... من هم اندازه ی تو آدم ... نه! لنگه ام چارتا مُجازی که ...
له شدم زیر ِ چکُّش ِ قاضی [لطف کن نظم را رعایت کن ] نظم یعنی سکوت و گاهی داااد برو از زَن/دگی شکایت کن
مُشت کن دست کوچکت را بعد ↓ در خیال خودت بزن دیوار " گریه کن! گریه کن که خالی شی" واقعاً هم سبک شدی انگار !!
[ 89/11/03 ] [ 9:42 ] [ اکرم حیدری ]
[ ]
این پست را تقدیم می کنم به الهام عزیزم (از بهترین دوست های دنیا )
غزل:
ریختم جِرم خودم را در دل جادار جوب مثل چرکی گم شدم در دست های رفت و روب من خودم هستم زنی در قالب یک فحش بد در سرم هی طعنه های بدتری داری رسوب-ـ ـ- می کنی تا مغز پوکم استخوانم را نفوذ هی! بیا پشت درم! من را به دیوارت بکوب سال ها جارو شدم بستم به خود هر موش را توی این سوراخ ها در جستجوی بوی خوب باید امشب پس گرفت از دست های رفتگر باید امشب ساعت نُه! پشت در! وقت غروب ... تابستان ۸۹- زنجان
مثنوی :
در چار راه دود شد اسپند پولی ِ ... باران روی شیشه و سیر نزولی ِ ... رفتی که با خدای خودت درد دل کنی تصمیم عاقلانه بگیری و وِل کنی -ـ -ـ دست مرا / گرفت کسی در تو فال را دارد که شکل می دهد این احتمال را که مثل وِرد روی زبانم بیفتی و ... با گوشه و کنایه به جانم بیفتی و... [ چسبیده ام فقط به خرافات واقعاْ افتاده ام به دست و به پاهات واقعاْ ] دائم سؤال می شوم از استخاره ها باور نمی کنم که تو نفرین کنی مرا می ترسم از تو مثل تمام گناه ها داری ادامه می دهی ام توی راه ها شاید به خاطر تو مجازات می شوم [دارم اسیر دست خرافات می شومِ] یک چشم توی من گره ی کور می زند حالا تو رفته ای و دلم شور می زند باران ! تمام شهر مرا گِل گرفته است باران! اتاق کوچک من دلگرفته است مهر ماه ۸۹- رشت
[ 89/09/06 ] [ 10:59 ] [ اکرم حیدری ]
[ ]
همیشه بی دلیل ترین کارهایم، قشنگ ترین کارهایم بوده اند. این روزها بدون هیچ دلیل خاصی زندگی می کنم.نسبت به همه چیز بی تفاوتم.نسبت به زندگی، دنیا، کثافت ها و دروغ ها، خوب ها، بدها، دیوارها، آدم ها، کتاب ها، شعرها، خنده ها، پاکت ها، چشم ها، مجسمه ها، روزها، اسم ها، گریه ها، سنگ ها، حرص ها، ارتفاع ها، پول ها، غم ها، دلخوشی ها، حرف ها، شکلک ها، شیروانی ها، خرس ها، ثانیه ها، کُدها، لهجه هاو ...خنثی و بی اثر شده ام.احساس می کنم ایده آل ترین روش ممکن برای ادامه ی زندگی را پیدا کرده ام.همه چیز دارد آرام آرام پیش می رود. بدون دخالت من! بدون من! بدون اظهار نظرهایم! بدون اخم وتخم ها! بدون حرف زدن های در گوشی ام با خدا در جمع! بدون امید دادن های الکی ام!بدون یادآوری های اس ام اسی ام! بدون خنده های خارج از کنترلم! بدون جوش زدن های زیر پوستی ام!تازه دارم می فهمم دنیا بعد از مرگم چه شکلی خواهد شد:همین شکلی!همین جوری که هست!با این تفاوت که...
غزل که باید باشد:
دوباره بحث سر میز شام و بی جنجال [ بخور] بیفت به جان قضیه با چنگال که فحش های رکیک تو ... [ از دهان افتاد ] سریع داغ کنم یا ببین من اصلاً لال- - شدم/ ... ...تو حرف بزن هر چقدر می خواهی وحق بده به خودت در تمامی ِ احوال بپاش مثل نمک روی زندگی دعوا و روی خاطره های بیات و شور وکال گرسنه می شوم از ضعف و خودخوری هایم کنار می کشم آخر! ولی تو با این حال ...
چارپاره که هست:
وانت از راه می رسد گاهی توی یک کوچـ/ه و پرستوها دارم اسباب می کشم دائم از نگاهت به کنج ِ پستوها
رفتم از خانه ی قدیمی ِ تو در دل یک محلّه ی تازه من خودم را اجاره می کردم- - بال هایی برای پرواز ِ ...
در ِ طوسی! پلاک شصت وهشت! خانه ای خالی از اتاق و خواب توی لاک خودم فرو رفتم* مثل یک لاک پشت زیر آب
[اختیارمِ] به دست جبر افتاد زور می گفت [چاردیواری] خواست همسایه ام شود یک عمر باز حبسم کند در انباری
داشت ذهنم شلوغ تر می شد خاطرات حیاط خلوت را- -می فروشد دلم به سمساری مثل شیئی قراضه، عادت را
*توی لاک خودم فرو رفتم/ از جهان تو سر در آوردم: سیده صدیقه حسینی
[ 89/07/18 ] [ 9:6 ] [ اکرم حیدری ]
[ ]
نشستم وگریستم. بنا به افسانه هر چه در آب های این رود بیفتد -برگ، حشره، پرِ پرندگان- در بستر رود سنگ می شود.آه کاش می توانستم قلبم را از سینه بیرون بکشم و در این آب بیندازم، بعد دیگر نه دردی هست ونه اندوهی و نه خاطره ای.*
در آغوشم بگیرم نصفِ شب سهم پتویت را فقط یادت بماند شب به شب حتما" که رویت را- - بکش فریاد وبا جیغت شلوغش کن نمی ترسم وحتّی دوست دارم از ته دل های وهویت را تو را گم می شوم در صفحه های خالی تختت برای بار آخر توی گوگل جستجویت را ببین دیگر به اینجایم رسیده، باورش سخت است تصوّر کن که بغضم پر شود راه گلویت را بکش خمیازه ای شکل تمام خستگی هایم که بند آمد زبانم مثل هر شب گفتگویت را
باشد که اشک هام ، همین گونه تا دور دست ها جاری شوند، تا عشقم هرگز نداند روزی به خاطرِ او گریسته ام.*
صبح... پاییز
صبحِ من خواب مانده بود انگار مثلِ یک بچّه ی دبستانی چشم هایش کثیف وپف کرده در هوایی که سرد وبارانی
کفش های سفید من در کشف کوچه زیرِ صدای پاهایم آب توی دلم تکان می خورد پرت می شد کسی به دنیایم
دیر می شد همیشه خیلی زود زنگ می خورد توی گوش من پشت من را گرفت و گرمم کرد کوله پشتیِ روی دوش من
[مهر ِ] پاییز در دلِ شهر و برگ از چشم این درخت افتاد دانش آموز شاد و بازیگوش توی یک امتحان سخت افتاد
زندگی دردِ یک وجب خط کش- -بعد هر مشق نانوشته بود پشتِ درهای مدرسه می ماند دختری با نگاه ِ خواب آلود
*مطالب رنگی برگرفته از کتابِ "کنار رود پیدرا نشستم وگریستم" پائولو کوئیلو می باشد.
[ 89/06/07 ] [ 11:44 ] [ اکرم حیدری ]
[ ]
تقدیم به ...
ببین که کفر خدا هم در آمد از ایمان که اتّفاقت افتاده گوشه ی زندان شکنجه می شومت توی شهر بی سنگر وبعد سکسکه با ترس وبعد هم هذیان چه حسِّ خیس و عجیبی ست در من آزادی شبیه ریختن آب توی یک لیوان . . . که اعتراف کنم هیچ کس نبوده ام که اعتراف کنم به... به قتل یک انسان خدا کشیده خودش را کنار و می بیند مرا به حکـــمِ جــ ــــ ــزءِ سی و چندمِ قرآن ...۱
۱-ایراد وزنی مصرع آخر تعمّدی ست.
چارپاره ی طنز :
یاد آن روزگار خوش، خوش باد میزگردی درون دانشگاه ... هی تریبون کاملا" آزاد توی سرویس و آزمایشگاه
من شنیدم که آن طرف در شهر با عدالت سهام می دادند توی سلفی به جای نوشابه بطریِ نفت خام می دادند
پیرمردی که شاد و سرخوش بود دو برابر حقوق می دادند به جوانان فوق هجده سال رایگان طبل وبوق می دادند
جمع می شد به دوِّم خرداد یک عدد بیست توی دانشگاه وتقلّب به اوج خود تویِ ـــ ــ امتحاناتِ آزمایشگاه
بعد یک دفعه من نفهمیدم یک نفر مخملِ کسی را زد؟! یا کسی مخملک گرفت از عشق رنگ مخمل به اطلسی ها زد؟
خسته ام از تمامِ آدم ها ای بمیرد کسی که آتش کرد آنفلوانزا بگیردش خوکی آن که ایران من مشوّش کرد [ 89/03/22 ] [ 12:21 ] [ اکرم حیدری ]
[ ]
تقصیر خودم بود که مجبور ... نمی شد↓ این وصله از اول به تنت جور نمی شد رفتی که فراموش شود یادت و حسرت↓ ماندن به دلم کاش که دستور نمی شد باران کسی شهر مرا خیس نمی کرد چشمان حسودم که تو را کور نمی شد نزدیک ترین دور به دوری تو بودم دوری ِ تو یک لحظه ولی دور نمی شد تقصیر خودم بود خودم بود خودم،خود این مسخرگی نور علی نور نمی شد
دارم به روز می کنم با هر چه که از دهانم در می آید و نمی شود پلمبش کرد!همه ی دوستان قبل از برگزاری نمایشگاه کتاب وبلاگ هایشان را به روز کردند اما من به همه ی اتفاق ها فرصت دادم تا از هر کجا که دلشان می خواهد بیفتند و بعد آمدم این جا تا بنویسم از خبرهای داغی که بوی سوختنشان یادمان آورد:این نیز گذشت... نمایشگاه کتاب امسال پر بود از آشنایی با آدم هایی که شعرهایشان را بیشتر از خودشان می شناختم.شب شعر روز هفدهم وسط چمن های خیس،کتاب های شعری که به زور خودشان را به نمایشگاه رسانده بودند و آن هایی که نشد... چقدر دردناک بود وقتی شنیدم کتاب های "فروغم" را هم دارند جمع می کنند...
به موهای پدرم که دارند "سپید" می شوند:
به بن بست نمی رسیم ...من و پدر وقتی تو در انتهای کوچه در خانه را به رویمان باز می کنی تو برای کیف مدرسه ی "حمید" وقتی خسته به گوشه ای پرت می شود هم مادری دست هایت رسانای خوبی ست برای دست های سرد "مریم" دوستت دارم وقتی دوست نداری "کلیک کردن" را یاد بگیری و برایت جمع کردن دمپایی ها از زیر باران قشنگ تر است وقتی فرمول های "سختی آب" را از خستگی ام می خوانی و شعر را از مداد سیاهم من به اندازه ی کاسه های سوپت تب دارم خودت می شوم وقتی با چادری بسته به کمر یاس های ریخته روی خاک حیاط را جارو می کنی....
[ 89/02/26 ] [ 16:23 ] [ اکرم حیدری ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |